* سردردهاي يك خبرنگار *


زنده گی (110)

 

درسته که فروشنده اش می گفت نشکنه ! اما مهم نیست ! چقدر خوبه که هنوز لیوان ها نشکن نیستند. چهار تا از شیش تاش خورد شد! دو تاش هم که قبلن شکسته بود !! گمونم یه کم آرووم ترم حالا. یکی بیاد دستی به سر و گوش آشپزخونه بکشه تا نبریدم دستم رو ! ضمنا. تا اطلاع ثانوی مهمون بی مهمون ! لیوان نداریم خب !!

 


آلك

زنده گی ( 109)

 

این روزها بی حوصله ام. نه بخاطر این بارون کوفتی که داره می باره و من رو با اینکه سالهاست سوار موتور نمی شم باز به یاد اون روزهایی می اندازه که وقتی می رفتم جایی تمام سر تا پام خیس می شد.

بی حوصله ام. نه بخاطر اینکه پریشب پسر دو سال و نیمه ام در حالی که انگار می خواد رازی رو برام بگه کنارم دراز کشید و در گوشم آروم و جوری که فقط من بشنوم گفت : باباشی ! من کاپشنت رو پوشیدم.خووب؟. اونوقت رفتم توی بالکن سیگار کشیدم !!

بی حوصله ام . نه به خاطر اینکه قرارداد اجاره خونه ام فردا تمام می شه و لابد صاحب خونه می خواد خداد تومن بذاره رو اجاره ای که همین حالا هم از پسش بر نمی آم و هر چی حقوق می گیرم رو می ریزم به حساب همین صاحب خونه ای که اصلا حالیش نیست که وقتی تعداد شوفاژهای طبقه اونها دوبرابر طبقه ماست حق داریم در حالی که اونها خیال می کنن هوا خیلی بهاریه سردمون باشه .

بی حوصله ام . به خاطر اینکه مثل سگ دارم به خودم می پیچم و باز راه فراری رو از خودم به خودم پیدا نمی کنم.

بی حوصله ام چون بی مصرفم. بی فایده ام. یه تکه گه. یه چیز بی مصرفی که خودش هم نمی دونه به چه دردی می خوره. خورده. یا حتی قراره بخوره.

بی حوصله ام. تنهام. و دارم هی به خودم می پیچم. تیغ دستم گرفتم و دارم تک تک داشته و نداشته هام رو با سنگدلی یه جراح کور که افتاده به جون جسدی بی صاحب و داره قطره قطره اشکهای نیومده از چشمش رو که به واسطه شنیدن خبر هر جراحی ای که داره هر جای این دنیای کوفتی انجام می شه تو دلش چکونده  تیغ به دست داره تلافی می کنه تکه تکه می کنم.

بی حوصله ام . و دور و برم هیچ کس نیست. هیچ کس.

هیچ کسی که بتونم بهش تکیه کنم. بگم من مرد. قبول . اما باور کن که یه مرد خسته . بگم که نمی دونم چمه. نمی دونم کجای راه رو اشتباه اومدم. بگم که دلم گریه می خواد. بگم که می ترسم. بگم که ...

خسته ام. بی مصرفم. گهم. یه تیکه آشغال. که هر از گاهی به بهونه بارون توی گلوی جوب کم عمق زندگی اش گیر می کنه و می زنه بالا. گه می زنه به همه چیز. به همه چیز . به همه چیز.

 


آلك

( 108)

 

هر سال ، کمر مهر که می شکند

شمعی دیگر اضافه می شود

بر شمع های فوت کرده و ناکرده کیک سالهای پیش  از این من ...

.

این مهر هم از میانه گذشت و ...

گیرم که سی هفت سال و یک روز حتی ...

.

.

عمر ما

ته مانده یادگاری است که از لحظه های زندگی

رسوب کرده در رگهای نیمه بسته و بازمان

که هر روز بیشتر سر می دوانند و چنگ می زنند به این سو و آن سوی چهارچوبه’ وجود

وجود ؟؟!

تنها حقیقت این است که فوت کرده باشیم یا نه

دیر یا زود فوت می شویم.

در میانه ’ مهری یا سرآغاز سرمایی نه چندان دلپذیر.

.

.

.

هر سلام به سالی تازه،

کوکی است بر سپید جامه ای

که برایمان کنار خواهند گذاشت

تو فرض کن که بی کوک حتی

دیر یا زود

خیلی دیر می شود.

خیلی خیلی دیر.

بگذار دوباره بگویمت:

این مهر هم از میانه گذشت و ...

 


آلك

107

 

حسین که مرد باز هنوز سرم به آخور آهان ده برادر خسرو گرم بود. اما خسرو که مرد - توی خاک که آروم گرفت -  من دیگه هیچ دلخوشی ای نداشتم انگار.

این رو اون وقتها نفهمیدم. حالا می فهمم. حالا که به دور و برم نگاه می کنم و می بینم هیچی برام نمونده. هیچیه هیچی.

لعنت به تو. لعنت بهت که نتونستی پوچ بودنم رو کمی کامل کنی توی اینهمه سال.

لعنت بهت که اونقدر تهی و خالی و پوچ و بی فایده ام که دست گدایی ام به هر طرف درازه و بوی گند لاشه متعفن ام حال خودم رو بیش از همه به هم زده.

لعنت ...

 


آلك

106

 

 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

 

 


آلك

(105)

گه گاه همینجور یکهو دنگم می گیره که باز بنویسم.

نه به اصرار دوستایی که دور و نزدیک باقی مونده اند و می دونن که دارم تو خودم حل می شم و می چرخم و هی توی وجودم خودم خودم رو بالا می آرم.

نه حتی به خیال و هوس اینکه دوباره مثل سابق کسی یا کسایی بیان و از چهار تا دری وری و کس پرت من خوششون بیاد. نه...

اما راستش گاهی هوس همینجور بی مقدمه و موخره نوشتن قلقلکم می ده. هوس اینکه بدون اینکه به این فکر کنی که واسه چی داری می نویسی انگشتهات رو که حالا مثل اونوقت ها خیلی هم فرز نیست روی صفحه کیبور بکوبی و هرچی که به دهن انگشتهات می آد رو بریزی رو صفحهء کاغذ.

آره . اصلا شاید هم  یه جور درد و دل. چرا که نه !

یه جور درد و دلی که توش نگران نیستی که خواننده خوشش میاد یا نه. نگران نیستی که چی می گی یا با چه واژه هایی مطرحش می کنی. یه جور نوشتن بی مقدمهء بی سر و ته.

و آخ که من چقدر دلم غنج می ره واسه این آنلاین نویسی. این دری وری گفتن. این ...


آلك

(104)

 

عشق مفهوم بزرگی است و من دل نازک ... خوب می دانم . حتی عینش هم از سر فنجان دلم زیادی است.

 


آلك

(103)

 

هر کجا هست خدایا ... به سلامت دارش ...

 


آلك

(102)

 

در مقایسه روحیه حماسی و حال و هوای موجود همین بس که

سال۵٧ : می کشم ،می کشم ، آنکه برادرم کشت ...

سال ٨٨ : نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم ...

نتیجه : با خودتان !‌

 


آلك

(101)

 

چکمه های بالای ساق دروغ گویند.. ساقهای درون آنها هرگز یک چهارم چیزی هم که تو می بینی، صاف و تراش خورده نیست.

توی ماه گذشته حداقل ٢٧ جفت و نیمش را امتحان کردم!

 


آلك

(100)

 

فردای مرگ داش آکل ، همسایه ها آخرین پست وبلاگش رو دیدند که توش ٧ بار نوشته بود : مرجان ، عشق تو منو کشت ! ای مادرتو ... !!

 

 


آلك

( 99 )

باید عاشورا همزمان بشه با شیش هفت ماهگی پسر یا دخترت ، اونوقت از ته دل می فهمی یزید و دار و دسته اش چه خارکسه هایی بودن  ...

.........................................................................و لعن الله جمیعا


آلك

(98)

 

 

ثانیه ثانیه بودن و نبودنت را 

.................................... تک تک می کنم

چون شماطه ای بی شکیب گذشتن

...................و رسیدنی دوباره به میعادی همیشه

حالا رنگ می بازم

به حجم پر محتوای بودنت

 

می دانی ...

می دانی ؟

باران علاقه ات آنچنان به ارتفاعات وجودم باریده

که در تمامی کوهپایه ها و دامنه های دلم

........................................ رود مهربانی ات جاری است

و حتی دورترین دره های همیشه تاریک قلبم

پر شده از خیال سبز بودنت

ای همیشه مهربان ترین های این دل بی قرار تنها

 

 

....

تک سوار خاموش دلم

سنجاقک خیس رویاهای من

چشم به راه رعد و برق نگاهت می مانم

و زنگ صدایت

................نوازش خیال های تا همیشه نیامده ام خواهد بود 

 

...

دست دلم را بگیر

می خواهم با تو به بی قراری برسم.


آلك

آرام دل

 

مايه آرام دل چشم هوس بستن است

.........................................از طپش آسوده است باز نظر دوخته

 


آلك

يه سوال ...

توی عالم واقعيت. يعنی منظورم بيرون از دنيای نته. اونجا ممکنه از روی ظاهر کسی  آدم به اشتباه بيفته. يعنی اينکه طرف ظاهرش غلط انداز باشه. و همين باعث شه که آدم اشتباهی عوضی بگيره طرف رو . يعنی در مورد طرف اشتباه قضاوت کنه. حالا چه اين وری. چه اون وری .

توی نت هم همينطوره. يعنی خب. توی چت که ما می تونيم هرچی دلمون می خواد به هم دروغ و دغل بگيم و همديگه رو سر کار بذاريم. و  از اين طريق يا  سعی می کنيم عقده هامون رو  ولو  حداقل اينجا  هم که شده از بين ببريم و يا اينکه سعی کنيم چيزی خودمون رو نشون بديم که  نيستيم. و اين شخصيت  اون چيزيه که دوست داريم اونجوری باشيم و نيستيم و يا اينکه واسه خودنمايی و يا  واسه به دست آوردن دل طرف مقابل و يا مخ زنی و .... اين کار رو بکنيم. 

توی بلاگ هم علی القاعده وضعيت چيزی وی همين مايه هاست.  خب اينها همه درست. اما يه سوال ....

چرا خيلی از شماها خيال می کنين که من يه ميليون دوست دختر دارم ؟‌


آلك

چرا اينجاييم ؟

 

به نظرت ما توی اينترنت دنبال چی هستيم ؟ واسه چی داريم اينجا می گرديم. وقتمون رو پای کی و چی میگذاريم و تا چه اندازه دنبال هدف هايی که واسه اون اومديم توی نت  هستيم ؟ واقعا . هدفمون از توی نت اومدن چيه ؟ ها ؟

........ همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

........................................................من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مويی


آلك

تنها مَرد

در آوار  خونين گرگ و ميش

ديگر گونه مردی آنک

که خاک را سبز می خواست و عشق را شايستهء زيباترين زنان

که اينش به نظر هديتی نه چنان کم بها بود که خاک و سنگ را بشايد

چه مردی ...

........... چه مردی که می گفت :

...........................قلب را شايسته تر آن که به هفت شمشير عشق در خون نشيند

................................ و گلو را بايسته تر آن که زيباترين نام ها را بگويد

و شيرآهن کوه مردی از اينگونه عاشق

........................ميدان خونين سرنوشت به پاشنه ی  آشيل درنوشت

رويينه تنی که راز مرگش

.................. اندوه عشق و غم تنهايی بود

 آه اسفنديار مغموم ....

....................... تو را آن به که چشم فرو پوشيده باشی

 

( شعر و صدای احمد شاملو :  http://www.ayene.com/009Bamdad/Ava.htm )


آلك

امروز

می دونی چیه؟ راستیتش دست خودم نیست. این روزها همش یه چیزی داره تو کله ام وز وز می کنه. هی می گه ترکمن چای هی می گه ......

هی با خودم می گم نه . هی می گم ایشالله گربه است . هی می گم ایشالله من اشتباه می کنم. اما نخیر که نخیر ....

لابلای خبرها نگاه می کنم. باز هم خبری نیست. و به راستی  چه تهوعی هستند روزنامه های یک کشور وقتی خایهء نوشتن واقعیت را از لای پایشان کشیده و توی دهنشان فرو کرده باشند.

اما مگه ماه همیشه زیر ابر می مونه ؟

مگه تا آخر دنیا همیشه و همیشه ماییم که قلم دست داریم و تاریخ اونجور که ما می خوایم رقم می خوره ؟

هااان ؟

ده آخه تا کی باید این تاریخ کس مصبمون یادمون بره ؟

تا کی باید بفهمیم که چی به چیه و کی به کیه ؟

تا کی باید یادمون بره که کشورمون. مملکتمون. دینمون . ایمونمون. عزتمون و شرافتمون رو هی دارن میفروشن. یه بار با لباس شاه نمی دونم چی چی . یه بار با قبای آخوند. و چه رذالت وار.

ده آخه این خوارکسه ها  نرخ هم دستشون نیست هیچ حداقل نمی رن یه مزنه کنن ببینن ارزون از دست دارن می دن یا نه. اونها نمی دونن . اما اگه از من بپرسی می گم مفت کالذی !

می دونی ؟

حالا حرف من اینه. ده آخه دیوث. تو که خایهء جمع کردن جل و پلاست رو نداشتی گه خوردی هی غنی سازی غنی سازی کردی.

تو که دو دستی چسبیدی به میزت واسه چی هی دم از تقوی و الهیات زدی ؟

تو که به قد یه دوزاری سواد نداشتی به کس ننهء نداشته ات خندیدی ادای روشنفکر ها رو درآوردی ؟

ده آخه شتر سواری که دولا دولا نمی شه که داداش من .

و چه احمقیم آن زمان که گه خوردنمان را جشن می گیریم .... و به تسلیم شدنمان احسنت می گیم. که به گمانم اگه به تو باشه اینم می زنی پای صلح امام حسن !!

ای بابا .....

 اینم بگم و برم . الباقی حرفها بمونه واسه بعدها .

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن .کلاغه سفارش چايي ميده چايی رو که ميارن يه کمی اش رو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار .مهموندار ميگه چرا اين کارو کردی؟ کلاغه ميگه دلم خواست کونده بازيه ديگه !کونده بازی!  چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدنی ميده باز يه کمی اش رو ميخوره
باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار باز ميگه چرا اين کارو کردی؟ کلاغه ميگه دلم خواست کونده بازيه ديگه کونده بازی !!بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره .خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه مهموندارو صدا ميکنه .ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کمی اش رو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردی؟ خرسه ميگه دلم خواست کونده بازيه ديگه ! کونده بازی!! اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری کونده بازی دربياری!!!!!!!!

يادت نره !! امروز روز مهميه .... خيلی مهم !!!


آلك

عزا برای شهادت !؟؟

 

تو خیال کن جیگر نوشتن ندارم. خیال کن یه دوزاری بهم دادن و شده حق السکوت این قلم پر از فریاد .

چه می دونم خیال کن خایه فنگ شدم از ترس .

واسم مهم نیست که تو چه فکری در موردم می کنی . واسم مهم نیست که خیال می کنی آمال و اعتقاداتم عوض شده یا نه . واسم مهم نیست که از دید تو دیگه اون آلک سابق نیستم.

اصلا خیال کن که تا همین حالاش هم هی زر می زدم و الکی و واسه اینکه چهار تا خوننده پیدا کنم کون خودم رو پاره می کردم .

آره. مدتیه دست به قلم نیستم. یا حداقل اونجوری که تو توقعش رو داری .

این روزها هم نمی خوام بنویسم. و شاید یکی از همین روزها دلیلش رو نوشتم. اما حالا که دو خط نوشتم بذار چهار خط دیگه هم سرقلم برم . در مورد اونکه نمی شناسمش .

این روزها هی مسیج پشت مسیج و بلاگ پشت بلاگ آپ دیت می شه که شهادت مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب را تسلیت می گوییم.

این روزها رادیو ، تلویزیون و روزنامه ها . همه دست در دست  و همگام با هم . احمقانه ترین مرثیه های ممکن را در رثای کسی می خوانند که اصلا نمی دانیم که بود .

نه . خداییش می دونیم علی کی بود ؟ خدا وکیلی یه دوزاری سعی می کنیم که بشناسیمش و راه و روش زندگیش بشه سرمشقمون یا اینکه فقط داریم زر زر می کنیم و ادا در می آریم ؟ ها ؟؟؟

و چه سینه زنی ها و چه زجه ها و مویه ها !! ... اونهم واسه چی ؟ واسه شهادت علی !! 

و شهادت .  حتی اگه به معنای رسیدن به بالاترین مقامی که باورش داریم  نباشه حداقل برای کسی چون علی، به معنای انتهای عبودیت و رسیدن است به آنچه می خواسته .  و اونوقت ما ....

می دونی ؟

علی به اونچه می خواست و آرزو داشت رسید. پس هی نیا کس بگو که تسلیت عرض می کنیم شهادتش را .

ده آخه حتی اگه فلسفه ات از این تسلیت گفتن این باشه که ما علی رو از دست دادیم باید بگم  که عزیز دلم. مهربان .... این چه حرفیه ؟؟  ده  آخه جاکش ! چه علی چهار روز دیگه می موند و چه نمی موند چیش به من و تو می رسید ؟ مگه علی عمر خدا داشته که تا همین حالاش زنده بمونه ؟  اونهم واسه من و تویی که اصلا نمی فهمیم علی کیه و واسه چی اومده و چیکار کرده و ....

علی واسه ء ما تنها بهانه ای است. یه اسم. که یدک کشیدنش یعنی خدا رو میشناسیم. یعنی حالیمونه که عدالت و مردانگی را می شناسیم  که بی تعارف باید بگویم بیلاخ !!

پس سپید می پوشم به عشق رسیدن مولایی که نمی شناسمش به معبودی که تنها به لقلقه ء زبان خیال می کنم قبولش دارم و با اینهمه بهترین و بالاترین است . حتی اگر من نشناسمش.

آخه میدونی ؟ اگه من و تو از علی چیزی ندانیم . هیچی از علی کم نمی شه . اون یه ور تخم اسبش هم نیست که من و تو هی از علی می گوییم و هی کس می کنیم و هی ول می گردیم و هی عدالت را له می کنیم. و هی می گیم وای علی کشته شد ....  ده آخه کشته شد که شد . من و تو رو سننه !؟

ببین ...

علي، علی بود . آنسان که فاطمه، فاطمه است .

 


آلك

من، دخترک و ...

میدون رو که داشتم پیاده دور می زدم دیدمش . یعنی ندیدمش. هم قدم شدیم.  عجله داشتم که زودتر برسم. واسه همین معطل پایین تر رفتن نشدم و همونطور که تند تند راه می رفتم جلوی اولین ماشینی که رد شد دست نگه داشتم و گفتم مستقیم.

اومدم سوار بشم که برگشت سمت در ماشین و بالطبع سمت من . نگاهی کرد و توی همون یک نگاه بهم گفت که دوستم داره ! صبر کردم تا سوار شه. و با اینکه می دونستم زودتر از مرد دیگه ای که می خواست سوار شه پیاده می شم نشستم وسط . عادت ندارم خیلی ولنگ و واز بشینم . اما اونم خودش رو خیلی جمع و جور نکرد. صدای تالاپ تالاپ دلش رو به وضوح می شنیدم. راننده نگاهی بهم انداخت و مسیرش رو با لحنی پرسشی تکرار کرد. برام مهم نبود کجا می ره. اینش مهم بود که تا جایی می تونم باهاش هم مسیر بشم. بی تفاوت گفتم حالا بریم تا ببینیم چی می شه.

همونجور بی قرار کنارم نشسته بود. مسیر طولانی نبود. اما توی همون چند دقیقه بارها و بارها دیدم که توی آینه  دیدم که زیر چشمی داره نگاهم می کنه . یه جورایی انگار معذب بود. این رو هم خوب احساس

می کردم. انگار دو دل .

این وسط راننده نمی دونم چه مرگش بود. توی آینه به من چپ چپ نگاه می کرد . انگار دارم با دختره ور می رم و از این مسئله ناراحته. فکرش رو خیلی خوب می تونستم بخونم. حتی وقتی دست برد و چراغ توی ماشین رو روشن کرد اصلا شک نکردم که چرا . یقین داشتم منظورش روشن تر بودن ماشینه تا من نتونم کاری کنم . کاری کنم ؟؟ یعنی چی ؟ چه  کاری می تونستم بکنم . و اصلا چه معنایی داشت که کاری کنم. خود دخترک هم وقتی به محض اونکه کنارش نشستم و دست چپم رو جوری رو لبهء  صندلی راننده گذاشتم تا حلقهء ازدواجم رو ببینه بی خیال شده بود. حتی حس کردم که یه آن بادش خوابید و از تب و تاب افتاد.

و  حالا راننده ول کن نبود . . هی نگاه و چشم غره ء توی آیینه.  انگار که دارم ننه اش رو انگشت می کنم.

ترجیح می دادم محل نذارم. تنها با  گوشی موبایل که تو دست گرفته بودم بازی می کردم و زیر چشمی دخترک و نگاه های دزدکی اش رو می پاییدم.

چند قدم مونده به گل فروشی گفتم پیاده می شم. یه آن توی ذهنم  اومد که به دختره بگم که زیباست و پیاده شم. نه اینکه متلکی گفته باشم یا حرفی برای باز شدن سر صحبت. تنها از آن جهت که زیبا بود و حس می کردم وجودش داره نیروهای درونی ام رو تحت تاثیر قرار می ده . اما چیزی نگفتم . بازهم همون تئوری " هیچ وقت معلوم نیست مردم چه عکس العملی در مقابل حرفهای آدم دارن . و آیا می فهمن که بی منظور حرف زده ایم یا نه. "

از ماشین که پیاده شد برگشتم سمت چپم و یه بار دیگه دختر رو نگاه کردم. داشت در ماشین رو باز می کرد. زیر لب گفتم ممنون . از همین ور پیاده می شم.

چیزی نگفت. اما کرایه را که دادم دیدم او هم پیاده شده. یه آن حس کردم شاید بایدکرایه اون رو هم حساب می کردم. مردی که از در جلو پیاده شده بود . در ره بست . و اصلا حالیش نبود که دستم تا آرنج داخل ماشینه و اینکه داره لای در قرچ قرچ می کنه دست منه.

یک صد تومنی به راننده دادم و رفتم سمت بالا . دخترک بلاتکلیف بود انگار .من اما تصمیم رو گرفته بودم .... از خیابون که رد شدم دختر داشت به کوچه ای آن سوی میدان می رفت.


آلك