(101)
چکمه های بالای ساق دروغ گویند.. ساقهای درون آنها هرگز یک چهارم چیزی هم که تو می بینی، صاف و تراش خورده نیست.
توی ماه گذشته حداقل ٢٧ جفت و نیمش را امتحان کردم!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸۸/۱٠/۱۳
(100)
فردای مرگ داش آکل ، همسایه ها آخرین پست وبلاگش رو دیدند که توش ٧ بار نوشته بود : مرجان ، عشق تو منو کشت ! ای مادرتو ... !!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٢ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸۸/۱٠/٥
( 99 )
باید عاشورا همزمان بشه با شیش هفت ماهگی پسر یا دخترت ، اونوقت از ته دل می فهمی یزید و دار و دسته اش چه خارکسه هایی بودن ...
.........................................................................و لعن الله جمیعا
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٠ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸۸/۱/۱۸
(98)
ثانیه ثانیه بودن و نبودنت را
.................................... تک تک می کنم
چون شماطه ای بی شکیب گذشتن
...................و رسیدنی دوباره به میعادی همیشه
حالا رنگ می بازم
به حجم پر محتوای بودنت
می دانی ...
می دانی ؟
باران علاقه ات آنچنان به ارتفاعات وجودم باریده
که در تمامی کوهپایه ها و دامنه های دلم
........................................ رود مهربانی ات جاری است
و حتی دورترین دره های همیشه تاریک قلبم
پر شده از خیال سبز بودنت
ای همیشه مهربان ترین های این دل بی قرار تنها
....
تک سوار خاموش دلم
سنجاقک خیس رویاهای من
چشم به راه رعد و برق نگاهت می مانم
و زنگ صدایت
................نوازش خیال های تا همیشه نیامده ام خواهد بود
...
دست دلم را بگیر
می خواهم با تو به بی قراری برسم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸۸/۱/٧
زنده گی ( 97 )
دوباره بهاری باز می آید و سررسیدهای نیامده دل وعده دارم ردیف می شوند از چهار سوی فصل های هماره تکراری رسوم.
روزهای تازه و فکرهای تا همیشه باکره رهایم نمی کنند. حتی خیال سه چهار قطره خون بازمانده از بکارت های خیال های ناتمام گذشته.
با اینهمه چاره ای نیست. باید گذراند. باید رفت. تموم این راههای نرفته رو باید رفت. به اتکای همین پای همیشه لنگ دلی ناگزیر.
از یاد می برم. بی آنکه بخواهم. تو بگو آلزایمر یا هر کوفت دیگه ای. من می گم فراموشی. فراموشی چیزهای دم دست و ساده. مثلا همین اسمهای این و اون. یا شماره ای. صفحه ای .چیزی.
سالی که گذشت پر بود از خالی هایی که هیچ گاه عرضهء پر کردنشون رو نداشته ام. خسته ام از جنگ های همیشگی خودم با خودم. و ناگفته نمانده باشه که بیشتر از حد همیشه جنگیدم و تسلیم شدم و باختم به خود. در این وانفسای بی خودی.
سر بلند می کنم. تیر می کشه سرم. انگار کن که مویرگ های پیشانی تک تک می ترکند از بی حجمی و فشارهای بی دلیل. مزه خون می آد پایین از پشت پلکها و می نشینه ته حلق.
و من از یاد می برم تمام راه های رفته و نرفته ای را که اینهمه وقت آرزوی پای چلاق خیالم بوده اند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۱٢/٤
( 96 )
در من انگار کسی در پی انکار من است .... یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٠ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۱۱/۱۱
زنده گی ( 95 )
برام مهم نیست. برام مهم نیستی. دیگه برام مهم نیستی. چراش هم معلومه. چون می خواستم دختر باشی. تنها امیدم همین بود. تنها بهونه ام واسه ادامه ء این مسیر گه مزخرف.
خسته ام . خسته. می فهمی ؟ از اینهمه تنهایی خسته ام . از اینهمه فیلم بازی کردن. ادا در آوردن. از اینهمه بودن خسته ام . از اینکه ندارم هیچ چیزی رو که دلم خوش باشه بهش.
حالم از خودم و تو و مادرت بهم می خوره. متنفرم از همه تون. از همه مون. دلم می خواد یه پیت نفت بریزم رو سر تا پای این زندگی گه گرفته و همه اش رو یکجا به آتیش بکشم. همه ء داشته ها و نداشته هام رو.
دلم می خواد بذارم برم. ول کنم. همه چی و همه کس رو.
دلم می خواد نباشم. می فهمی؟ نباشم.
من هیچ چیز خوبی نبوده ام . هیچ وقت خدا هیچ گهی نبودم. من نه پسر خوبی برای خانواده ام. نه شوهر خوبی برای همسرم.نه مدیر خوبی واسه شرکتم. نه دوست خوبی برای دوستانم. هیچی نبودم. هیچیه هیچی.
دوستان !! ... کدوم دوست ؟ کیو دارم من که بتونم بهش بگم دوست. که بتونم باهاش دو کلوم درد و دل کنم؟ که کنارم باشه. که کنارش باشم.
و حالا تو اومدی. تویی که با خودم می گفتم می شی بهونه ء بودنم. با خودم گفتم می شی دختر آرزوهام. می شی دوستم. همراهم. محرم رازهام.
کثافت گه. گه خوردی که می خوای بیای.
پریشب مادرت هوس آب زرشک کرده بود. رفتم زرشک بخرم که آبشو بگیریم. طرف گفت احتیاط کنید. زن باردار نباید زرشک بخوره. ممکنه بچه اش بیفته. یه لحظه چشمام برق زد. درست مثل اون گرگ های توی کارتون ها ! وقتی تمام فکرای پلید دنیا می آد تو سرشون.
آخ که فقط خدا می دونست چقدر اون لحظه دلم می خواست و آرزو داشتم که تمام داشته ها و نداشته هام رو زرشک بخرم و آبش رو ببندم به شیکم مادرت.
گه. ریدم توی روحت که تازه شکل گرفته و از هر پاکی پاک تره. من دختر می خواستم. کسی رو که بتونم دوستش داشته باشم.
من هیچ کس رو ندارم. می فهمی الاغ. هیچ کس رو. تنها دلخوشی ام این بود که یه دختر می آد. که جای خالی محبت های مادر خارکسه ام رو پر می کنه. دلم خوش بود که دختر دارم. که می تونم بوسش کنم. می تونم بغلش کنم. که می تونم به عشقش شبا بگم کس خار کار. می تونم به خاطرش زندگی کنم. زندگی . می فهمی حیوون ؟؟
اما شماها. ای ریدم تو روح همه تون با این خوابهای کسم خیاری ای که دیده بودید. توی ننه کونی که خواب دیده بودی دم در خونه ما دمپایی دخترونه بود. اون دمپایی مامانت بوده کس کش . اومده بوده خونه مون که پسرم خودش و ننه اش رو بگاد.
درد.
توی ازگل که از اولش به دلت افتاده بود بچه ام دختره . توی ....
فکر کردین. پسر من مثل من نیست. به هیچ کدومتون رحم نمی کنه. حالا ببین. کاری می کنه که دخترا مجبور شن یه دست به جلو . یه دست به عقب با دندون های بهم کلید شده راه برن.خواهر همه تون گاییده اس.
ای تف به این زندگی.
هی لیلا. تو رو هم می کنمت. آره توی دهن گاییده عمه جنده رو می گم. گیرم که عمه ات بشه مادر من ! فرقش چیه ؟ آره. توی این سی و خورده ای سال بهت دست نزدم. اما واسه اولین بار توی عمرم خداییش یه انگشت می کنم تو اونجات. آره . توی کون توی خارجنده .
یادته ؟ هی می اومدی می نشستی جلوم . و ادای دختر بچه ها رو در می آوردی. توی کونی باعث شی . توی ان من رو به دل دل انداختی که یه دختر می آد . که دیگه لازم نیست منت این و اون رو بکشم. که محبت گدایی کنم. که بترسم از اینکه دارم به کسی محبت کنم. توی جاکش باعث شدی. چقدر اومدی گفتی بابایی. بابایی. یادته به موهات روبان می بستی و هی الکی گریه می کردی و مثه دختر بچه ها شیرین زبونی می کردی که بابایی چرا دیل اومدی خونه ؟
. . .
گریه می کنم ؟ آره. گریه می کنم . همه ء عمر خیال می کردم این تنها راهه واسه بودنم و تو با پسر شدنت ریدی بهش. ریدی به همه ء آرزوها و خیال من. کس ننه ات. که از پاکترین زن هاییه که می شناسم.
ده آخه چی می شد دختر می شدی ؟ هاااااااااان ؟
آخه مگه من چه گهی خوردم که پسر شدم که تو بخوای بقیه اش رو بخوری ؟
بعدی ؟؟ خیال کردی احمقم ؟ یه دیوار چند بار باید رو آدم خراب شه ؟ هاااااان ؟
ناشکری نکنم ؟ نه این ناشکری نیست. وقتی گذاشتمت لاق گیس ننت و رفتم پی کارم می فهمی ناشکری یعنی چی . ده آخه خب منم .منم حق دارم. منم آدمم.
من آدمم. آدمم. آدمم
تو رو خدا بفهم. تو رو به دین نداشته ات بفهم. منم دل دارم. منم می خوام باشم. می خوام زندگی کنم. ده آخه تا کی باید تنها باشم. تااااااا کی ؟
اینهمه سال دلم نخواست این زندگی رو. کی فهمید ؟ کی متوجه شد ؟ از این به بعدش هم همینه. همه حسرتت رو می خورن. که خوش به حالت. که کاش ما هم یه همچی پدری داشتیم. که کاش ....
نه . نگران نباش . به روی خودم نمی آرم. مگه وقتی مادرت رو نخواستم به روی خودم آوردم . مگه کسی فهمید تو این یازده سال که حالا تو بفهمی.
نه.
پک می زنم با همه ء وجود . سیگاری را که از برگ برگ وجودم پیچیده ام. و دود را آنچنان می بلعم که تمام ریه هایم خاکستر شود.
می دونی ؟ تو پسر شدی و من .... دوباره کاسه دلم به دست.... کوچه کوچه های تنهایی را ... در به در به دنبال جرعه ای محبت خواهم گشت ...
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۱ ق.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۱٠/۱٩
( 94 )
امروزم یه روز دیگه اس. فردای اون روزی که نصف بیشتر مردم دل دل می کنن تا حسین پارتی شون تموم شه و حسین رو بکشن و خیمه ها رو بسوزونن و قرمه قیمه ها رو به خیک بکشن و خیالشون راحت شه وباز برن دنبال کار و زندگی خودشون. گرچه که انگار این کس کلک بازی بیشتر بهشون حال می ده و در لوای تعبد و پیرهن مشکی چاقی و لاغری ساق پاها رو دیدن زدن بیشتر بهشون می چسبه.
جات خالی بود ببینی چه کس و کونی ریخته بودن نصف بیشتر این دخترهای عزادار مشکی پوش. و چه آرایش و چه عطری برای حسین. که مو رو به تن ذوالجناح هم سیخ می کرد ! چه علم و کتلی. چه روضه های کسم خیاری من درآوردی ای . و چه و چه و چه ....
من ولی تو خودم بودم تمام این روزها. نه کار به کار تو داشتم . نه حسین. نه هیچ کس دیگه. آخه می دونی ؟ همه خیال می کنن چون زنه حامله می شه و شیکمش میاد جلو و ویار می کنه و عق می زنه اونه که اومدن بچه روش اثر گذاشته. اما باور کن مرده هم داره خواهرش گاییده می شه. یعنی حس اینکه یه موجودی قراره از چار روز دیگه بهت بگه بابا دست کمی از اینکه یه موجودی داره تو شیکمت زندگی می کنه نداره. فکر به مسئولیتش. فکر به اینکه چی شد اینجوری شد. فکر به اینکه کار درستی بود یا نه . که تربیتش ... که نون و علفش ... که مدرسه اش .. که اگه .... و هزار و یه جور فکر و خیال دیگه. بدبختی مردا اینه که مثل پریود شدنشون فقط از جاییشون خون نمی آد.
خلاصه که من حسابی فعلا تو خودمم. مادرت اما بدجور به تو دل خوش کرده. خیلی. همچین قربون صدقه ات می رود انگار تمام قد جلوی چشمش ایستاده ای. انگار با همه ء وجود می بیندت.
تو هم که این روزها و شبها هی عین بزمجه ها لگد می زنی . و مادرت هم زرت و زرت غرش رو به من می زنه. انگار من بودم که آوردمت تو این دنیا !
من ؟ نه ! کار ما نبود !! می دونی ؟ راستش اینه که قبلا بارها و بارها به ننه بابام بخاطر آوردنم به این دنیا فحش خارمادر دادم که کمترینش مادر قحبه بوده . بارها و بارها به این بابای خاکسه ام گفتم خب نمی مردین که . آبتو می ریختی اونور. حتما باید می ریختی تووش و زرت من رو درست می کردی؟ خیال می کردم تقصیر اون بیچاره اس. اما الان به نظرم یه جور دیگه اس قصه .
یعنی می دونی ؟ خب . ما آدمیم. و یا از این دراز ها داریم یا از اون سوراخ ها ! و نصف بیشتر راه زندگی رو می ریم که این درازه رو بذاریم تو اون سوراخه ! و تا اینجاش هیچی اش تقصیر ما نیست. چون غریزه ایه که خود خدا به همه داده. خودت هم بذار چاک کست شکفته شه یا چه می دونم زبونم لال دولت در بیاد اونوقت بهت می گم چه جوری به خرخر می افتی !
اما از غریزه بودن و اینکه بالاخره مجبوری بذاری توش که بگذریم هم باز الان دیگه خیلی هم اعتقاد ندارم که تصمیم ما توی بچه دار شدن مهم بوده. چرا که اینهمه زن و مرد دارن از صبح تا شب و از شب تا صبح تلمبه می زنن و کلی دعا و ثنا و نذر و نیاز و اونوقت بازم بچه شون نمی شه. اما ما همین که گذاشتیم توش شد تو !! خب. پس فقط ما نخواستیم. تو قرار بوده بیای. ما وسیله بودیم!! به جان تو !
می دونی ؟ الان که دارم برات می نویسم دارم عکس زن های مختلف رو دانلود می کنم. و خیره خیره به ممه هاشون نگاه می کنم. تو هنوز نمی دونی ممه چیه ! عجله نکن اما ! چار صبا که بگذره خودت هم می افتی تو خطش ! که یا بخوری یا خورده بشی !
یه قرارداد هم تلفنی در موردش حرف زدم با کسی که اون طرف بود. به روی خودت نیار. سه چهار تا بند کرده ام تو پاچش !!! حال کن. ببین چه بابای زرنگی داری !! پسرم !!! ... دختر باش دیگه !
الان هم منتظرم آخرین بازمانده از دوست دخترهای به قدم جنابعالی مرحومم بیاد .
آی ی ی. دندونم درد می کنه ! ..... تو هنوز دندون نداری که ! اما من دیروز یکی از دندونهامو کشیدم. و یکی رو هم عصب کشی کردم و بعدش هم پرش کردم. دکتره عین سلمونی ها آینه داد دستم که نگاه کن ببین چه اثر هنری ای درست کرده ام ! و من تو که به دنیا بیایی می تونم ببرم نشونش بدمت که اثر هنری یعنی این !
واا ! یعنی تو هم یه روز مثه من کس پرت نویس می شی ؟ اهل قلم می شی ؟ آره !؟؟
می دونی ؟ عشق نوشتاری من جلال بوده . اما راستش رو بخوای هیچ چیزم به جلال نرفته است. نه قلمم . نه جربزه ام . نه هیچ کوفت دیگه ام . حتی بچه دار شدنم ! و عمرا نشد که بنویسم ما بچه نداریم ! من و ...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٥ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۱٠/۱٠
زنده گی (93)
شصت بار دست بردم که بنویسم سلام و دستم نرفت که نرفت .
باور نمی کنم انگار بودنت رو. با اونکه شکم جلو آمده ء مادرت هر شب وق می زنه توی چشمان من و می گه هستی .
البته هنوز سن و سالی نداری که سلام حالیت باشه . اما مادرت می گه توی کتاب نوشته این هفته پلک می زنی و شصتت را می مکی . شصتی را که بعدها برای نشان دادن به این و آن خیلی خیلی به کارت خواهد اومد!
می دونی ؟ من روی هم رفته به قبر پدرم خندیده بودم که به فکر آمدنت باشم. یعنی اصلا راستش را بخواهی تمامی این یازده سال - که تازه تو در سه سوت ثانیه می خوانی یازده و ما ننه هامان پیش چشممان آمد و رفت تا شد یاااااازده سال _ هرگز در فکر اومدنت تو نبودیم. یعنی همین الان هم باورم نمی شه که جدی جدی داری میای. با اینکه شکم جلو آمده ء .....
البته طبق عادت و ادب ، ما باید تا مدتها و سالها حتی پس از اینکه تو دست از آمپول بازی برداری هم باز به تو بگوییم که تو را از فروشگاه خریده ایم. اما گور بابای ادب ! حقیقتش را از همین حالا به تو می گم. تو حاصل یک هماغوشی شاید حتی نه چندان دلچسب من و مادرتی.
یه هماغوشی که هرگز خیال نمی کردیم بلیط ورود تو به این خراب شده باشه.
یه خراب شده می گویم. یه چیزی می شنوی. حالا بذار بیای. خودت می بینی اون شصتی که میمکی چقدر به کارت خواهد آمد. حتی از من می شنوی کمی هم انگشت سبابه ات را مک بزن. شاید اون موقع دوباره معنی خیلی چیزها عوض شده باشد !
اما از امشب بنویسم.
راستش تمامی این چهار ماه و نیم با خودم می گفتم که روز به روز باهات حرف می زنم و برات می نویسم. با تو. که نمی دونم چرا داری می آی. که چی شد که جرات کردی بیای. و چطور جرات کردیم که بیای ! و راستش رو بخوای نه اینکه خیالم رسیده باشه خوشت میاد اینها رو بخونی. یا خیلی دلم ضعف رفته بوده برات ها ! نه . واقعیتش اینه که به خودم گفتم اینا رو می نویسم و می کنم یه کتاب و می فروشم و دوزار گیرم میاد ! از همین حالا یادت باشه . من بابای کاسبی هستم !
بگذریم. داشتم در مورد اینکه چرا تصمیم گرفتیم بیای می گفتم.
راستش من گفتم اگه یه بچه ای بقچه ای چیزی در بین باشه . این زن. یعنی مادرت سرش گرم می شه . و من هم برای خودم راحت تر جیم می زنم و می رم پی دکترای کارشناسی ارشد نرم تنان!! هم اینکه غیر از گرفتن تخصص!! می تونم باز به همون دلیل سرگرمی مادرت ، بیشتر به کارها برسم و بیشترتر خودم رو فراموش کنم. با خودم کلنجار بروم. و حواس هیچ کس نباشد که چرا دارم آتیش به آتیش سیگار روشن می کنم.
اما توی ولد چموش نیومده شاشیدی تو کاسه کوزهء ما !
با مزه است که هنوز نیامده نصف دوست دخترهای بنده رو پر پر کردی. و همه شون همچین دو بامبی زدن تو سرشون و جیم شدن که انگار من ایدز گرفته ام. به نظرم اومدنت خیال همه راحت کرده. نه . اومدنت که هیچ. حتی خبر اومدنت.
توی این مدت همه اش می گفتم برایت می نویسم. با خودم می گفتم از خودم می نویسم و از مادرت. از خودمان. و از این دنیای گه گرفته ای که تو حتی روحت هم خبر ندارد تا چه اندازه پتیاره است.
اما ننوشتم. هر شب گفتم فردا می نویسم. و بازم ننوشتم که ننوشتم. بیکار که نبودم خب . تاااازه. اسباب کشی و کار و شیطنت های پدرت _ یعنی من ! _ وقت سر خواراندن نمی گذاشت.
می دونی ؟ مادرت که باردار شده بود همه می گفتند دو قلوست. و من عزا گرفته بودم که اگر دو قلو باشی چه خاکی توی سرم کنم. اینکه هر آنکس که دندان دهد نان دهد و .... درست. اما من زیر آمدن همین تو یکی هم زاییده ام. چه خواسته دو تا بودنتان.
توی همان بیمارستان شهریار که ما از ساعت 8 رفته بودیم و قرار بود دکتر سونوگرافش 9 بیاید و ما تا 11 ماندیم که تشریفات فرمودند هم به مادرت گفتم که اگر دوقلو باشد همین جا غش می کنم از وحشت خوشحالی ! و تو که انگار شنیده بودی مثل آدم جواب دادی و یکی بودی !
اولین سوال من از دکتر فقط همین بود.داشت اون گوش کوب رو روی شکم ژل مالیدهء مادرت جلو عقب می کرد و من مثلا متجدد برای ثبت این اولین دیدار دوربین موبایل به دست مشغول ضبط بودم که با عجز پرسیدم دکتر یک قلوست دیگه !؟ و دکتر سه بار گفت بعله و هزار جور قسم و آیه خورد تا باورم شد که هیچ رقمه دو قلو نمی شوی. و تازه نفس راحت کشیدم.
اما اینکه چرا امشب از پس اینهمه وقت دست به قلم کیبورد دارم برایت زر زر می کنم هم خودش قصه ای است.
می دونی ؟ از همین حالاش برای خودت معلومه اما فردا معلوم می شود که تو توی فرداهای زندگی می کنی یا می دی !!
البته شایدم دول داشتی و باز دادی !! .... که باز جای نگرانی چندانی نیست. بالاخره بچه باید یک کمی هم به باباش بره خب ! اما یادت باشه ها . فقط یک کمی !!
راستش این است که به قول همه ایشاااله سالم باشی. صالح باشی . بقیه اش مهم نیست.
اما کس می گویند. نمی شه بقیه اش مهم نباشه که . خواجه که نمی شه باشی خب. بالاخره باید یا پسر باشی یا دختر.
و من هم مثل همه می گویم . ایشاااله سالم باشی. صالح باشی . اما دختر باشی بهتر!!
وااا ! هیچ حواست هست چقدر مهم شده ای برای همه ؟ حالا تمام فامیل و دوست و آشنا چشمشان به پایین تنه ء توست ! و اینکه یک عمر آب لوله کشی به این و آن می دهی یا آب چاه !
نه اینکه مهم باشد که پسر باشی یا دختر ها ! نه ! مهم نیست !!! همین جوری مهم نیست . بلکه خیلی مهم است ! یعنی برای من یک جورهایی مثل مرگ و زندگی است.
ببین عزیزم. ما عرب نیستیم که عزیز دلم . که اگر دختر باشی ناراحت شویم. ما با اعراب مخالفیم. هم من. هم مادرت.
اینه که هیچ رقمه توی کله ام نمی ره پسر باشی.
باور کن اگه پسر باشی می دم دومبولتو ! از بیخ ختنه کنند. بفهم !!!
ده آخه لامصب الاغ. دختر باش !!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٢ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۸/۱۸
زنده گی ( 92)
وقتی که خوابی نیمه شب
تو را نگاه می کنم
زیباییت را بهار
گاه اشتباه می کنم
از شرم سر انگشت من
پیشانیت تر می شود
عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود
گیسوت تابی می خورد ... می لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می شود .....چون آبشاری موی تو
چون برگ گل بر بسترم ... می گسترانی بوی خود
من را نوازش می کنی .... بر مهربان زانوی خود
آسیمه می خیزم ز جا ... تو نیستی اما نگر ....
ای عشق من بی من کجا ... تنها نرو من را ببر
من بی تو می میرم نرو ..... من بی تو می میرم بمان
با من بمان زین پس دگر .... هر چه تو می گویی همان
در خواب آخر عشق من ... در برگ گل پیچیدمت
می خوابم ای زیباترین
در خواب شاید دیدمت
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٧ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۸/٧
زنده گی ( 91 )
تنم بوی تو را می دهد و دلم بوی او را .... می خواهم با خیال های خوش آنقدر به حمام بروم که تن بوی هیچ کدامتان را ندهد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/٧/۱۸
(90)
از همان بچگی از میان تمامی اعداد ٧ و ٨ را برای شروع و صفر ( ٠ ) را برای ادامه دوست دارم! اما اعتراف می کنم. معصومانه عاشق "a"8 لاتینم !!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٠ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/٧/۱٥
زنده گی (89)
امروز که تولدمونه اصلا در برابر بعضی چیزا مهم نیست ... حقیقت اینه که روزگار بازی های عجیبی داره که بعضی هاش برای آدم حکم شوخی داره. اما این دیگه اصلا شوخی نیست ! هفت ماه دیگه بابا می شویم!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ق.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/٦/۱۱
زنده گی ( 88 )
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبا می رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
.....
کس ننه دروغ گو ! ...
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۸ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/٤/٢٩
زنده گی ( 87 ) یا همان مردن خسرو !
با خسرو در نمی دانم کی آشنا شدم . اما علاقه ام زمانی زبانه کشید که خانهء سبز را بازی می کرد. و من که اعتقاد داشتم او خودش را بازی می کند بارها و بارها جلوی آیینه می ایستادم و مثل او سین و شین می گفتم و همینجور که با موهایم بازی می کردم پله پله ای می خندیدم.
آن روزها محمد آقای سلمانی هم ذله شده بود از دستم. از بس که اصرار می کردم که چتر جلوی موها را یک جور در بیاورد که موهای من هم . و هر چه می گفت موهای تو لخت است و موهای خسرو خوش حالت حالیم نمی شد که نمی شد. و هی از بازی در هامون که تا همین یکی دو سال قبل ندیده بودم تعریف می کردم !
همان وقت ها ازدواج کردم. و تکه کلامم هنوز " اینه " ای بود که خسرو می گفت. با آن لحن شیرین و مخصوص به خودش. و عاشق بودم به زندگی . به بهانه ء خانه ء سبز و آن بازی محشر در روزی روزگاری.
.....
یادم هست آن روزها مجله ای قرار بود زندگی نامهء خسرو را از زبان و به قلم خودش در چند شماره منتشر کند. شماره ء اولش که درآمد یک ضرب خریدم و کنار همان دکه ء روزنامه فروشی ، گوشه ء خیابان نشستم روی موتور هوندای آن روزهایم و تند تند با ولع خواندمش. و بعد از آن بارها و بارها در خانه.
شماره ء دوم نیامد. هفته ها و ماه ها . و من بارها و بارها سراغ می گرفتم و می پرسیدم و می گفتند خبری نیست. همان وقت ها پیش خودم برنامه ای ترتیب داده بودم برای مصاحبه با خسرو. اما سرویس کاری من هنری نبود و من بهانه ای برای این گپ و گفت نداشتم. خسرو هم دل خوشی از خبرنگاران. که انگار زمانی وضولی کرده بودند و زندگی اش را آشفته بودند.
مدتها بعد شماره ء دوم آن زندگی نامه در آمد . من. ایستاده جلوی دکه ، روی جلد مجله را نگاه می کردم. و با دست های توی جیب پولهایم را می شمردم. بغضم را فرو خوردم یا نه را یادم نیست. اما این را یادمه که گفتم نه خسرو جان. پول بماند برای زندگی و همسرم. آن روز بود که فهمیدم زنده ام . زنده گی می کنم.
.....
دیروز با همه ء خستگی و مریضی این چند روزه که بلند شدم دیدم دوستی مسیج زده که بگو خبر داری... بگو که می دانی که .... و من نمی دانستم. و نمی خواستم هم که بدانم. درد در وجودم موج می کشید. و می دانستم که خبر ، قصه ء رفتن عزیزی است. و من دیگر تحمل این همه را ندارم لابد. با خودم گفتم یا پرویز است یا خسرو . شاید هم انتظامی . خیالم به خسرو بود بیشتر. اما انگار نخواهم باور کنم ، الکی دراز کشیدم و توی خودم از درد پیچیدم تا عصر. وقتی برادرم مسیج داد که حاجی به خاطر خسرو تسلیت می گویم . کک ام هم نگزید. اخم هم نکردم . تنها و تنها فهمیدم دیریست که مرده ام .
حالا خسرو مرده . و من که در تمام این مدت کون این را نداشته ام که حتی نیم نگاهی به عکسهایش بیندازم و حس کنم که چقدر پیر شده . که بفهمم چقدر درد در چهره اش موج می زده ، که ..... یک کاره بلند شده ام و برای او سر قلم می روم. درست مثل مرده خورها.
به یادش بودم . درست. حتی همین چند روز قبل تر از مغازه ای سراغ سی دی جدیدی از او و حسین پناهی را گرفته بودم. همین دو هفته قبل داشتم فکر می کردم که بازی و کارکتر بازیگری خسرو چقدر شبیه آلپاچینوست. و یکی از بچه ها که گفت حکم را برایم می آورد. فکر می کردم چقدر دوستش دارم. اما اینها کافی نبود.
حالا . به خودم می خندم. و به رسانه های بامزه مان که یکی مرگ را در اثر ایست قلبی و دیگری به دلیل سرطان اعلام می کند. خانمم می گه. نکنه مثل اون خواننده هه بشه که گفتن سرطان داشت . اما آخر سر معلوم شد کشتنش ؟ قاه قاه ریسه می روم . و دستم را به جلو حرکت می دهم. انگشت اشاره ام را سیخکی رو به آسمان می گیرم و می گویم . آهاااااان !! اییییییینه !!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۳ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۳/٢٤
( 86 )
درود بر شما جنده های خیابانی ... تکلیفتان روشن است ..... نه دل می بندید و نه می شود بهتان دل بست ...
آخ که چقدر دلم می خواهد دل نبندم ! ....
زت زیاد ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ توسط آلك
۱۳۸٧/۱/۱٤
زنده گی ( 85 )
گاه می اندیشم
.................... خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت ...
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
................................. کاش من می دیدم روی تو را
شانه بالا زدنت را بی قید
........ و تکان دادن دستت .... که مهم نیست زیاد
...............و تکان دادن سر را ...... که عجب ! عاقبت مرد ، افسوس !!
کاش من می دیدیم ......
...............حمید مصدق
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ توسط آلك
۱۳۸٦/۱٢/۱۸
زنده گی ( 84 )
امروزم یکی از روزهای خداس. یکی از همهء روزهایی که مثل بقیه ء روزها می آن و می رن. یکی از همین روزهایی که مدتیه دیگه اومدن و رفتنشون به یه ورمه . یکی از روزهایی که چه بخوام و چه نخوان می آن . و چه بخوام و چه نخوام می رن. و من مثل توله سگی خیس و کتک خورده اومدن و رفتنشون رو نگاه می کنم و استخون خشکیدهء خودم رو لیس می زنم و خوشم که بععععععله زنده ایم !مدتیه که حال و حوصله ندارم. انسانها - یعنی دور از جون خودم و این آدمکهای متحرک اطراف ـ مثل لاشه های نیم گندیده و پر از کرم و کثافت از کنارم رد می شن. و انگار کن که از پشت لباسها و عطرها و عشوه ها و لبخند ها کرم هایی را که تک تک نسوج تلخ و شیرینشان را می جوند می بینم.
شک نیست که تهوع کمترین امکانی است که رخ می دهد.و من روی روحم بالا می آورم . بارها و بارها و بارها ......
و اینهمه نوشتنی نیست ......
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤۸ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٦/٩/٢٩
زنده گی ( ۸۳ )
ای دل ساده بکش درد که حقت این است
........................................... از زمانه بشو دلسرد که حقت این است
هر چه گفتم نشو عاشق نشنیدی حالا
............................................ همچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود
............................................. بکش از مردم نامرد که حقت این است
........................................................................................................ ( همای )
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۸ ب.ظ توسط آلك
۱۳۸٦/۸/۱٥
زنده گی ( ۸۲ )
تو کمان کشیده و در کمین ، که زنی به تیرم و من غمین
همه عمر ترسم بود از همین که خدا نکرده خدا کنی
.................................................هاتف تبریزی - قرن ۱۲
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٥ ب.ظ توسط آلك